-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 17 خردادماه سال 1383 20:25
دانستم دردی را که نشود به دیگران گفت و با دیگران قسمت کرد دردی سنگین و غیر قابل تحمل می شود.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 13 خردادماه سال 1383 21:29
وقتی آدم از درون راضی و خوشحال است ، وقتی قلبش گرم و دلش شاد است ، احساس می کند همه چیز زیباست و همه خوشبختند . بر عکس مواقعی که از درون تکیده و غمگین و درمانده است ، قشنگ ترین منظره های دنیا برایش تیره و تار است و رنگ غم دارد ، چون خودش دلش گرفته فکر می کند همه غمگینند . این هم یکی از اشتباههای همیشگی بشر است که همه...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 15 اسفندماه سال 1382 23:15
بازم شبه. مثل هر شب که شبه ! مشغول تکمیل این فرمها هستم.باید تا فردا نصفشونو تحویل دکتر شوشتری بدم.با اینکه در اتاق بسته است،ولی صدای ضرب طبلهای دسته محله می یاد. وای خدای من چقدر این روزا وشبای تو زود میانو می رن !!! بازم یه عاشورای دیگه،بازم تکیه ،بازم دسته ،بازم قیمه های خوشمزه امام حسین. دیگه حتی عاشوراها هم به هم...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 14 بهمنماه سال 1382 12:36
شبه،دلم گرفته اون روزایی که تنها می رم خونه، با مهناز نمی رم،از میدون ونک می رم،با مترو نمی رم،دلم خیلی می گیره ! از دانشکده تا شهر کتابو پیاده رفتن به بهونه خرید کتابی که می دونی هنوز نیوردنش.می دونیا اما بازم می ری. نیلوفر باهام نیومد،گفت می خواد بره خونه،با من نیومد.اما من دیدمش .توی میدون ونک دیدمش.یه جوری شدم،...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 10 آذرماه سال 1382 19:21
خدایم یه چند هفته ایه که با خودم قرار گذاشتم از صبح که از خواب بلند می شم تا آخر شب که دوباره می خوام بخوابم هیچ کار اشتباهی نکنم،حتی یه کار کوچیک !!!!!!!!! گفتنش شاید اینقدرا سخت نباشه اما عمل کردن بهش فوق العاده کار سختیه.روزای اول خیلی سختم بود،اصلا انگار زندگیم نمی گذشت،اما الان یه کمی بهتر شدم. با خودم گفتم هیچ...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 15 مهرماه سال 1382 22:45
او پیشگوئی آسمانی عنوان کتابیه که تازگی ها شروع به خوندنش کردم . با اینکه از اون کتابائیه که باید روی جمله هاش تامل داشته باشی تا قشنگ درکشون کنی ولی ترجیح دادم اول یه دور همه کتاب رو با یک برداشت کلی بخونم و بار دوم با عمق بیشتری روی نوشته هاش متمرکز بشم . خیلی وقت بود که دنبال همچین کتابی بودم . شاید کتاب بهونه باشه...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 مهرماه سال 1382 17:20
هراسهای بیهوده،تا بوده همین بوده! فرزندهای مشروع،شرع،قانون و تباهی،پوچی،بیهودگی وعمرمی رسد به سی،پنجاه،هفتاد وحاصل چند فرزند وچندین نواده و این است ضمانت زندگی! گوسفندان آبادی بالا یا شاید هم آبادی پایین چوپان ها سرمست،مغرور سرشیر؟هست پنیر؟هست و ماستهای ترشیده و گهگاهی گرگها ی دریده، و در هر جشنی وعزایی سری بریده من...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 20 شهریورماه سال 1382 21:19
مامان وبابا وبچه ها رفتند شمال.چنددقیقه ای می شه که رفتن ومن تنها هستم. وقتی در حیاط رو بستم و وارد خونه شدم احساس کردم چقدر تنها شدم.اتاق ها خیلی به هم ریخته.یه جا یه سری لباس ریخته،یه جا خرت وپرتا و وسایل بازی محمدامین،یه جا کتابای طلوع.خلاصه همه جا درهم برهمه.تا چنددقیقه پیش خونه چقدر شلوغ پلوغ بودا. محمدامین خیلی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 17 شهریورماه سال 1382 17:35
شروع یک کار بزرگ،شروع یک ارتباط وشاید شروع به نوشتن یک وبلاگ! اگه پای اراده وخواستن هم وسط باشه که دیگه خیلی سخت تر می شه.نمی دونم چه جوری بگم؟مثلا اینکه چه جوری شروع کنم؟از کجا شروع کنم؟کی شروع کنم؟ اصلا شاید هیچ وقت اون کار رو انجام ندم.اما یهو می بینی بعضی وقتا اصلا بهش فکر هم نکردم و وقتی به خودم می یام که وسطای...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 9 شهریورماه سال 1382 18:46
خخ دیشب با مامان واندیشه رفته بودیم کنسرت پیانو.نوازنده ش استفان هورن یکی از پیانیست های به نام نروژی بود.یک مهمونی خیلی مجلل وباشکوه در یکی از کلوپ های فرمانیه به مناسبت افتتاح سایت جدید شرکت اندیشه اینا.شرکت نفتی stat oil که مشترک بین ایران و نروژه. می شه گفت تقریبا هفتاد درصد مهمونا دکتر،مهندسای نروژی با خانواده...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 6 شهریورماه سال 1382 23:56
امروز مغزم کار نمی کنه.کلی کار انجام نشده دارم که نمی دونم از کدوم باید شروع کنم؟ چند روزیه که دارم دروس تخصصی مثل داخلی جراحی هایی رو که تا به حال گذروندم رو دوره می کنم.احساس می کنم ترم قبل خیلی سرسری درس خوندم.(وای خدا چقدر روی این تخت مو ریخته.همش هم موهای خودمه،باید برم موهامو کوتاه کنم،دیگه خسته شدم).از شروع ترم...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 5 شهریورماه سال 1382 21:03
دیروز با آوا و نیلوفر و سمیه رفته بودم استخر . بزرگترین استخری بود که تا به حال رفته بودم . اندازه یه دریا بود . توی قسمت چهار متری هیچ کس شنا نمی کرد اینقدر این استخر بزرگ بود که یه لحظه ترسیدیم بریم توش همین جور که ایستاده بودیم لب استخر و دل دل می کردیم یه مرتبه یکی از نجات غریق ها سوت زد و با دستش اشاره کرد به...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 3 شهریورماه سال 1382 17:43
امروز خیلی خسته ام!
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 2 شهریورماه سال 1382 21:30
آدمک بهم گفته خوب می نویسم ولی خودم فکر می کنم خیلی پراکنده می نویسم.لیلا می گه خوب می نویسی ولی یه کمی دلگیره! خوب من چکار کنم خودش اینطوری می شه به خدا! فکر می کنم ده روزی می شه که به آدمک زنگ نزده باشم.(شق القمرکرده این دختر به خدا)عوضش یه شب در میون خوابشو دیدم.مثلا دیشب خواب دیدم با هم داشتیم می رفتیم سفر.به همون...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 1 شهریورماه سال 1382 20:24
ادامه داستان: ماهیگیری کهنسال پاسخ می دهد ؛ -آری!در زمان های قدیم نیاکان من در آنجا می زیستند . اما زمین لرزه جزیره را فرو خورد . با این همه ، گر چه آن را دیگر نمی بینم ، اما گاه آوای ناقوس های معبد را به هنگامی که امواج ، آن ها را در ژرفای اقیانوس به صدا در می آوردند می شنویم . پسرک به ساحل بر می گردد ، گوش فرا می...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 31 مردادماه سال 1382 19:53
دو سه روزی می شه که به وبلاگ پرتقالیم که آدمک بهم هدیه داده سر نزدم.انگاردارم بهش عادت می کنم.راستی چرا کلمه آدمک رو انتخاب کردم؟ نگران نباشیم!آدمک شاید فقط یه اسم باشه.در حقیقت همه ماها آدمکیم.خود من شاید آدمک تر از همه آدما باشم.در عصر حاضر آدم واقعی رو کمتر میشه پیدا کرد.بیشتر ما آدما،آدم به دنیا می آییم وآدمک از...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 28 مردادماه سال 1382 15:55
امروز روز مادره ودوست دارم درباره مادر بنویسم.آدم وقتی کلمه مادر رو می شنوه ناخودآگاه این کلمه رو همردیف کلماتی مثل مهربونی،حمایت،دلسوزی،فداکاری و … قرار می ده. وقتی آدم یه کم فکر می کنه می بینه که واقعا بی ادعاترین و دلسوزترین رفیقی که داره مادر خودشه.مادرا همشون مهربونن،همشون تپلن. اگه بخوام از مادر خودم بگم،شاید...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 27 مردادماه سال 1382 21:00
به نام خدا چهارشنبه ؛ هتل انقلاب ساعت 6 الی 10:30 عروسی برادر دوستم ستاره اصلا امادگی رفتن ندارم ولی اگه نرو کلی از دستم ناراحت می شه .سمیه از هفته پیش تا حالا هر روز زنگ می زنه که چی می خوای بپوشی ، موهاتو جمع درست می کنی یا باز ؟ چه رنگی می خوای ارایش کنی ؟ فردا می یای بریم خرید یا نه ؟ با خودم می گم عجب دل خجسته ای...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 26 مردادماه سال 1382 18:14
امزور چهارمین روزیه که ار قول دادنم به آدمک میگذره.بهش قول دادم دیگه بهش زنگ نزنم.اون شب بعدازاینکه پونصدبار ازصبحش بهش زنگ زدم دریک مکالمه سه دقیقه ای خیلی راحت ازم قول گرفت که دیگه بهش زنگ نزنم.توی صداش خواهش موج می زد.گفت:آزاده،خواهش میکنم،توروخدا بهم زنگ نزن!دلم براش سوخت.احساس کردم خیلی اذیتش کردم.اون شب خاله ام...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 26 مردادماه سال 1382 00:17
مروزچراینجوری بود؟هرکاری کردم نشدبنویسم ازفردامی نویسم
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 23 مردادماه سال 1382 10:34
من از دست یه ادمی خیلی ناراحتم.