یکی از عادتهای بد زندگیم شاید این باشه که در برابر سؤالهای ناگهانی،رفتارهای پیش بینی نشده و کلا هر چیزی که از قبل خودمو براش آماده نکرده باشم دستپاچه میشم.
اون شب هم وقتی یهویی ازم پرسید منو بخشیدی؟واقعا نمی دونستم که چه جوابی باید بهش بدم.نه اینکه دستپاچه شم ها،که دستپاچه شدن نداشت.نه صداشو می شنیدم و نه حتی نگاهای سنگینشو میدیدم. (راستی چقدر نگاهاش از پشت اون عینک نسبتا ظریف،سنگین میشد)انگار وقتایی که عینک نداشت نگاهش مهربونتر میشد !
نگاهش که با نگاهم گره می خورد حس می کردم الانه که صدای قلبمو بشنوه.(خجالت بکش،بازم داری شروع میکنیا)
چرا وقتی ازم پرسید منو بخشیدی،جوابی یهش ندادم؟
چرا اون فکر کرد جوابی ندارم که بدم؟
چرا بهش نگفتم که بی انصافه؟!
چرا بهش نگفتم که چه جوری تونست توی اون وضعیت تنهام بذاره؟
چرا بهش نگفتم که چه جوری تونست باهام اونجوری رفتار کنه؟
چرا بهش نگفتم این رسمش نبود؟
چرا بهش نگفتم که دوست داشتنش فقط سطح داشت؟
چرا بهش نگفتم هنوز مونده تا معنی دوست داشتن واقعی رو با بند بند وجودش حس کنه؟
چرا بهش نگفتم با وجود همه قد کشیدناش هنوزم برای من همون قدیه!!
چرا بهش نگفتم بخشش و بخشیدن ومعذرت خواهی وعذر کسی رو قبول کردن و از این جور حرفا فقط در قالب الفاظه که رنگ و بو پیدا میکنه
…چرا بهش نگفتم مهم بخشیدن و گذشتن ماها از همدیگه نیست؟
چرا بهش نگفتم که آدم زمانی به آرامش واقعی و رضایت قلبی از خودش دست پیدا می کنه که خودش خیالش از بابت خودش راحت باشه،که خودش بتونه خودشو ببخشه،که خودش از خودش احساس رضایت داشته باشه،که خود خودش اون کارو تایید کنه.نه شنیدن صرفا جملات تعارف گونه ای از قبیل:می بخشمت،بخشیدمت،من از تو هیچ کینه ای به دل ندارم.یا مثلا معلومه که نمی بخشمت،الهی به زمین گرم گربتار بشی،حلالت نمی کنم و
…………………اون واقعا می خواست بهش بگم بخشیدمت؟!
خوب اگه می خواست چرا بهش نگفتم؟
اگه براش مهم بود،چرا بهش نگفتم؟
اگه شنیدن جمله من تو رو بخشیدم خوشحالش می کرد،چرا ابن جمله رو به کار نبردم؟
من ناراحتم.
من از دست خودم ناراحتم.
من از دست اون ناراحتم.
از دست خودم ناراحتم چون فکر می کنم خیلی ضعیف عمل کردم.
از دست اون ناراحتم چون فکر می کنه با فرار کردن همه چیز درست میشه،همه چیز آروم میشه،همه چیز جریان پیدا می کنه.
من از دست خودم ناراحتم،چون هنوزم نفهمیدم اشکال کارم کجا بود؟
از دست اون ناراحتم چون نتونست هیچ کدوممونو متقاعد کنه،چون در حوزه تفکرات وسیعش به جیزی جز دیوار کشیدن فکر نمی کنه.
از دست خودم ناراحتم که نتونستم به عنوان یه دوست مفهوم خیلی چیزارو براش جا بندازم.نتونستم حتی یه قدم هولش بدم.
از دست اون ناراحتم که به عنوان یه دوست مفهوم خیلی چیزارو برام جا ننداخت؛نتونست حتی یه قدم هولم بده.
از دست خودم ناراحتم چون هنوز نتونستم جوابی برای سؤالات پی در پی ذهنم که داره از درون خمم میکنه پیدا کنم.
از دست اون ناراحتم چون در امتداد قد کشیدنش داره از خیلی چیزا فاصله می گیره.فقط داره قد میکشه.
آدمک حق با تو بود!
شوکرانی که می گفتی به واقع همین بود!
یادته ؟
کسایی که مردها رو خوب میشناسند میدونند که اونها این حرفها حالیشون نیست. اون مرد زنی رو انتخاب میکنه که از همه خوشگل تر باشه!!!