امیرحسین

دلم برای امیر حسین تنگ شده !
چند ماهی میشه که ندیدمش این تپلچه سیاه سوخته رو.بدجوری خودشو توی دلم جا کرده.دلم واسه اون دستای کپل کوچولوش که باهاشون دس دسی می کرد تنگ شده.واسه اون یه جفت لپ تپلی که با خنده های نخودیش دوتا چال می افتاد توشون.واسه اون پاهای کوچولوی چین چینش.واسه اون شکم گنده اش.واسه اون دهن بی دندونش.واسه اون دو تا چشم معصومش وقتی خواب آلود می شدن. دلم واسه همه چیش تنگ شده...........
حتی واسه بوی کودکیش.وای که بچه ها چه بوی خوبی می دن.درست نمی دونم بگم چه بویی؟یه جور بوی پاکی معصومیت زلالی بی آلایشی دوست داشتن صرف !
دنیای بچه ها اینقدر کوچیک وقشنگه که حد و حساب نداره !
چه لذتی داره وقتی که آدم طی خستگیهای روزانه و کلی تشنج و جنگ اعصاب با آدم بزرگا پا به این دنیای قشنگ وکوچیک بذاره.کلی از خستگیهای آدم همونجا جا می مونه.
خستگیهای روحی فکری جسمی..........
حیف که نمی شه توی دنیای اونا موند.حیف که اون دنیا فقط مال اوناس.یه دنیای کوچیک با رنگای سبز وآبی وزرد که دیگه هیچ جایی برای ماها نداره.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد