مامان وبابا وبچه ها رفتند شمال.چنددقیقه ای می شه که رفتن ومن تنها هستم. وقتی در حیاط رو بستم و وارد خونه شدم احساس کردم چقدر تنها شدم.اتاق ها خیلی به هم ریخته.یه جا یه سری لباس ریخته،یه جا خرت وپرتا و وسایل بازی محمدامین،یه جا کتابای طلوع.خلاصه همه جا درهم برهمه.تا چنددقیقه پیش خونه چقدر شلوغ پلوغ بودا. محمدامین خیلی ذوق داشت واز شدت خوشحالی چهره سفیدش گل انداخته بود. چقدر بچه ها معصوم وپاکند.چقدر شادن وشادی رفتن به یه سفر کوچیک رو با دنیایی عوض نمی کنن!(بماند که خودم هم خام سفر شدم).

خیلی کار دارم باید همه خونه رو مرتب کنم،ولی نمی دونم اول از چی واز کجا شروع کنم؟(شستن ظرفها یا جاروبرقی)؟ولی قبل از اون تصمیم دارم یه کمی بنویسم.خیلی اصرار کردن که باهاشون برم،یعنی اصلا اولش بابا اجازه نمی داد که تنها بمونیم ولی اینقدر خواهش وتمنا کردم که بالاخره راضی شدن!

نمی دونم چرا نرفتم؟من همیشه مسافرت رو دوست داشتم اون هم مسافرت به شمال رو.ولی اینبار انگار یه کمی فرق داشت.بابا تصمیم داشت که از گیلان برن،یعنی از رشت وبرن تا آستارا واردبیل واز چالوس برگردن.نمی دونم چرا باهاشون نرفتم،یه حسی بهم می گفت که با قرار گرفتن توی اون جاده ها و اون مسیر خیلی دلت می گیره!شاید هم ترس،دلتنگی وعذاب وجدان مانع رفتنم شدن.نه این سفر،که شاید دیگه هیچ وقت سفر به شمال رو انتخاب نکنم.سفر به قشنگترین طبیعت کشور.سفر به جاهایی که از بچگی آرزوی رفتن به اونجاهارو داشتم.اما حالا شده برام عذاب دهنده ترین جاهایی که ممکنه توی این دنیای بزرگ وجود داشته باشه.

چقدر احساس تنهایی می کنم،خدا کنه اندیشه زودتر بیاد خونه،یا کاشکی لیلا مسافرت نبود.اما خوبه بذار یه کمی آدم بشم،شاید یه کمی هم آروم شدم.

انگار آبی مثل دریا از همه اطرافیام بهم نزدیک تر شده!نمی دونم چرا آدمک این اسم رو برای وبلاگم انتخاب کرده؟یعنی اون نمی دونه که توی زندگی من دیگه ازرنگ آبی خبری نیست،چه برسه به دریا!همیشه می گفت:شاید آبی من وتو یکی باشه ولی هر کدوممون اونو یه جور ببینیم.کجاس که ببینه دیگه از آبیای زندگیم هیچ اثری نمونده؟

هیچ وقت نخواست منو بفهمه،هیچ وقت!آدمکی که هیچ وقت وقتشو نداشت که بخواد بفهمه!شاید همیشه این من بودم که حتی تا آخرین لحظه باید اونو می فهمیدم.با تمام وجود اونو فهمیدم و اون فقط مثل همیشه بهم گفت:مواظب خودت باش! با خودم عهد کرده بودم که اینجور حرفارو توی فقط توی وبلاگ دلم بنویسم ،باز بدقولی کردم،عوضش بغض کالی که توی گلوم نشسته بود به بار نشست وسبکم

کرد.

 

 

در دردها دوست را خبر نکردن،خود یک عشق ورزیدن است.تقیه درد زیباترین نمایش ایمان است، به محبت خلوصی می بخشد که سخت شیرین است.

رنج تلخ است،اما هنگامی که تنها می کشیم تا دوست را به یاری نخوانیم،برای او کاری می کنیم واین خود،دل را شکیبا می کند،طعم توفیق می چشاند،این خود یک نوع نواختن دوست است، یک مهربان بودن با اوست.

دکتر علی شریعتی

نظرات 4 + ارسال نظر
عموقاسم شنبه 22 شهریور‌ماه سال 1382 ساعت 02:29 ب.ظ http://amooghasem.blogsky.com

الهی! به رحمت رحمانیه‌ات نطقم دادی، به رحمت رحیمیه‌ات سکوتم ده!

الهی! قیس عامری را لیلی مجنون کرد و حسن آملی را لیلی‌آفرین، آن آفریده دید و این آفریننده در آفریده. «فتبارک الله احسن الخالقین». آفرین بر دیوانگان!

سحر چهارشنبه 26 شهریور‌ماه سال 1382 ساعت 12:01 ق.ظ http://rahekamalun.blogsky.com

سلااااااااااااااااااااااااااااااام آزاده خانم گل
به نظر من اگه میرفتی مسافرت واسه روحیت خیلی خوب بوووود البته نمیدونم و جات نیستم که بدونم چرا نرفتی....
خلاصه اینکه سعی کن زیاد خودتو تنها نزاری و که عذاب بکشی....
درضمن نوشته دکتر شریعتی خیلی قشنگ بود... انتخاب بجا و مناسبی بود
شاد و سربلند و سرافراز و پیروز باشیییییییییییییییییی

ساده یکشنبه 30 شهریور‌ماه سال 1382 ساعت 09:59 ب.ظ

آزاده خانم نمیگی من نگران میشم ؟ یه چیزی بنویس که من از نگرانی در بیام ..........

مازیار شنبه 2 اسفند‌ماه سال 1382 ساعت 12:59 ب.ظ

عاشقان را بگذارید بگریند

عاشان هم جملگی دیوانه اند

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد