شروع یک کار بزرگ،شروع یک ارتباط وشاید شروع به نوشتن یک وبلاگ!

اگه پای اراده وخواستن هم وسط باشه که دیگه خیلی سخت تر می شه.نمی دونم چه جوری بگم؟مثلا اینکه چه جوری شروع کنم؟از کجا شروع کنم؟کی شروع کنم؟ اصلا شاید هیچ وقت اون کار رو انجام ندم.اما یهو می بینی بعضی وقتا اصلا بهش فکر هم نکردم و وقتی به خودم می یام که وسطای اون کار هستم.

فکر کنم سفرم یک هفته ای طول کشید.راستی شروع سفر هم برام یه کمی سخت بود.دودل بودم که برم یا نرم؟اینبار هم وقتی متوجه سفرم شدم که توی راهروی قطار ایستاده بودم وبه دل کویر چشم دوخته بودم.داشتم با خودم فکر می کردم که طبیعت

کویر هم برای خودش خیلی زیباست!خشکی کویر،رنگ کویر،بارونای کویر،هوای کویر و

آسمون صاف وشفاف ومهتابی و پر ستاره کویر شاید در نوع خودش بی نظیر باشه و

دست کمی از طبیعت سبز جنگل وآبی دریا نداشته باشه.فقط انگار کویر برای من شروع همیشه یه کمی سخت بوده!شروع یک روز،شروع یک سال تحصیلی،

طفلکی یه کمی تنهاست.انگار به این تنهایی عادت کرده.انگار این تنهایی رو دوست داره!انگار خیلی مظلوم واقع شده! وعلیرغم ظاهر خشکش دل خیلی مهربونی داره.انگار با آدم

خیلی حرف داره.تنهاس، سکوت کرده وفقط پابرجاست.هیچی نمی گه ولی همه چیزو می دونه.

دریا عصبانی می شه،بلند می شه،غرش می کنه، مشت می کوبه،دیوونه می شه

فریاد می زنه.اما کویر فقط نگاه می کنه.خیلی حرف داره اما ترجیح داده سکوت کنه.

انگاری اشکاش خشک شده!انگار دیگه نمی خواد حرف بزنه.

یه قلب خیلی بزرگ داره که اگه آدم بخواد پیداش کنه توش گم می شه!

به قول دکتر علی شریعتی:

کویر این تاریخی که در صورت جغرافیا ظاهر شده است!این عظمت بیکرانه مرموزی که

نومید وخاموش خود را به تسلیم،پهن بر خاک افکنده است.

خشک،بی آبی وآبادی یی،بی قله مغرور بلندی،بی زمزمه شادجویباری،ترانه عاشقانه چشمه ساری،باغی،گلی،بلبلی،منظری،مرتعی،راهی،سفری،منزلی،مقصدی،رفتار

مستانه رودی،آغوش منتطر دریایی،ابری،برق خنده آذرخشی،درد گریه تندریهیچ!

آرام،سوخته،غمگین،مایوس،منزل غول و جن و ارواح خبیث وگرگان آدمیخوار!

کویر انتهای زمین است؛پایان سرزمین حیات است.در کویر گویی به مرز عالم دیگر نزدیکیم واز آنست که پیامبران همه از اینجا برخاسته اند و به سوی شهرها وآبادی ها آمده اند.درکویر خدا حضور دارد!

 

سفرخوبی بود.رفتم زیارت کردم.مرقد امام رضا به قدری شلوغ بودکه توی حیاطش به سختی می شد راه رفت،چه برسه توی خود حرم.وارد حرم که شدم روی پله بلندی که از ضریع فاصله زیادی داشت ایستادم و فقط بهش نگاه کردم. توی دلم باهاش صحبت کردم وازش کمک خواستم.بهش گفتم آزاده ازت می خواد که به خدا بگی از این وضعیت بد نجاتش بدی.چه جوریشو نمی دونم فقط کمکش کنی. بهش التماس کردم که به خدا بگه منو ببخشه وبه حرفام گوش بده. بهش گفتم به خدا بگه به چشم آدمای بدی که زندگیشون غرق در گناه وآلودگیه به من نگاه نکنه.(خدا خودش می دونه که من بد نبودم،نیستم ونخواهم بود). برای بهتر شدن کیفیت زندگیم دعا کردم.

برای همه دعا کردم،برای تمام کسانی که می شناختم و به ذهنم می اومدن.

برای آدمک هم دعا کردم.(به خدا دروغ نمی گم). نمی دونستم چی می خواد؟

ولی دعا کردم به تموم اون چیزای بزرگ بزرگی که می خواد برسه.به همون چیزایی

که باعث شدبه همون چیزای number one و تاپ!

نظرات 1 + ارسال نظر
ساده چهارشنبه 19 شهریور‌ماه سال 1382 ساعت 11:04 ق.ظ

دوست عزیزم آزاده خانم . امیدوارم که سفر خوش گذشته باشه . و از برکات معنوی سفر هم حد اکثر استفاده رو برده باشید و همچنان هم ببرید . دوستدار همیشگی خوشبختی شما..............

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد