ادامه داستان:
ماهیگیری کهنسال پاسخ می دهد ؛
-آری!در زمان های قدیم نیاکان من در آنجا می زیستند . اما زمین لرزه جزیره را فرو خورد . با این همه ، گر چه آن را دیگر نمی بینم ، اما گاه آوای ناقوس های معبد را به هنگامی که امواج ، آن ها را در ژرفای اقیانوس به صدا در می آوردند می شنویم .
پسرک به ساحل بر می گردد ، گوش فرا می دهد و سراسر بعد از ظهر را به
به انتظار می نشیند ، اما جز صدای امواج و فریاد مرغان دریائی نمی شنود .
شب هنگام پدر و مادر به جستجویش می روند ، اما پگاه روز بعد او باز به
ساحل باز می گردد . سیمای زن دلمشغولش کرده و نا ممکن می داند زنی به آن زیبائی دروغ بگوید . پس اگر روزی باز گردد می تواند به او بگوید جزیره را ندیده است ، اما پژواک آوای ناقوس های معبد را از ورای تلاطم امواج شنیده است .
ماه ها بدینگونه سپری می شود ؛ زن باز نمی گردد و پسرک او را فراموش می کند . اما به یاد دارد معبدی زیر آب است و یک معبد همواره سر شار از ثروت و گنج است . اگر او آوای ناقوس ها را بشنود مطمئن می شود که ماهیگیران حقیقت را گفته اند و وقتی بزرگ شود می تواند پول بیندوزد و به جستجوی گنج پنهان برود .
دیگر به مدرسه و دوستان خود علاقه ندارد و کودکان با استهزا می گویند :
» او دیگر همانند ما نیست . مدام روبروی دریا می نشیند . از بازی با ما گریزان است چون می ترسد ببازد .«
و هر گاه او را نشسته بر ساحل می بیند به او می خندد .
گر چه پسرک هیچگاه آوای ناقوس کهن معبد را نمی شنود اما هر صبح چیز
تازه ای فرا می گیرد . نخست کشف می کند که اگر بکوشد طنین آن ها را احساس میکند و دیگر حواسش به وسیله ی صدای امواج پرت نمی شود . اندک زمانی بعد به فریاد مرغان دریائی ، وزوز زنبوران عسل و بادی که برگ
های درختان خرما را به هم می کوبد خو می گیرد .
شش ماه بعد پس از نخستین دیدار زن ، دیگر هیچ صدائی نمی تواند حواس پسرک را پرت کند ـ البته او همچنان آوای ناقوس های معبد فرو خفته در دل دریا را هم نمی شنود .
ماهیگیران دیگری هم می آیند ، با او سخن می گویند و پا فشاری می کنند:
ـ ما آوای ناقوس ها را می شنویم !
اما پسرک نمی تواند بشنود .
مدت زمانی بعد ماهیگیران رای خود بر می گردانند :
ـ تو مدام به آوای ناقوس ها می پردازی . دست بر دار و با دوستان خود بازی کن . شاید تنها ماهیگیران توانائی شنیدن آوای ناقوس را داشته باشند.
کم و بیش یکسال پس از آن ، پسرک بر آن می شود تا دست بکشد و به خود می گوید :» شاید اینان درست بگویند . شاید بهتر باشد بزرگ که شدم ماهیگیر شوم . آن زمان باز هر صبح می آیم روی این ساحل تا آوای ناقوسها را بشنوم.« و با خود می اندیشد :» شاید هم این همه تنها افسانه باشد زلزله ناقوس ها را خرد کرده باشد و دیگر به صدا در نیایند.«
و عصر همان روز بر آن می شود که به خانه باز گردد .
وقتی نزدیک اقیانوس می رود تا بدرود گوید ، بار دیگر به طبیعت می نگرد و چون دیگر در پی شنیدن آوای ناقوس ها نیست ، می تواند به زیبائی آواز مرغان دریائی ، زمزمه ی دریا و بادی که برگ نخل ها را می لرزاند لبخند بزند. آنگاه به صدای دوستان خود که سرگرم بازی هستند گوش فرا می دهد و از اینکه می تواند به بازی های دوران کودکی خود باز گردد شادمان می شود . گر چه آن ها به استهزایش گرفته اند ، اما خیلی زود گذشته را فراموش می کنند و پذیرایش می شوند.
پسرک خشنود است و از اینکه روزگار می گذراند سپاسگزار . و این تنها از یک کودک بر می آید و بس !او مطمئن است که روزگار به بیهودگی نگذرانده زیرا آموخته به تماشا بنشیند و طبیعت را گرامی بدارد.
و همچنان که به دریا ، مرغان دریائی ، باد ، صدای برگ درختان خرما و صدای دوستان خود سر گرم بازی هستند گوش می دهد نخستین آوای ناقوسرا نیز می شنود . به دنبال آن آوای بعدی را . و باز هم آوائی دیگر . و وقتی تمامی ناقوس های معبد فرو نشسته در دل اقیانوس به صدا در می آیند او لبریز از شادی می شود.

سال ها پس از آن ، به هنگامی که مرد شد به دهکده ی دوران کودکی خود باز گشت . او هرگز برآن نبود تا گنج فرو خفته در ژرفای دریا را به دست آورد . شاید آن همه پندارهای کودکانه یی بیش نبود و او هرگز آوای ناقوسهای فرو نشسته در دل دریا را نشنیده بود . با این همه برآن شد به ساحل برود و صدای باد و آواز مرغان دریائی را بشنود.
و وقتی مشاهده کرد زنی که با وی از جزیره و معبد میان آن سخن گفته روی ماسه ها نشسته یکه خورد و پرسید:
ـ اینجا چه می کنی ؟
ـ منتظر تو بودم .
گر چه سال ها سپری شده بود . اما زن همان ظاهر پیشین خود را داشت ، با همان روسری که موهایش را پوشانده بود و از گذشت زمان فرسوده نشده بود .
زن دفتری آبی رنگ با برگ های سپید به او داد و گفت:
ـ بنویس : یک دلاور اشراق در نگاه کودک موشکافی می کند ، زیرا کودکان
به دنیا بدون بغض می نگرند .پس زمانی که دلاور می خواهد بداند آیا یک نفر شایستگی اعتماد را دارد از دریچه ی چشم کودک به او می نگرد .
ـ دلاور اشراق کیست ؟
زن به لبخند پاشخ می دهد :
ـ تو می دانی او کیست . او کسی ست که توانائی درک معجزه ی زندگی را دارد . به خاطر باورهایش تا آخرین نفس مبارزه می کند و یارای شنیدن پژواک ناقوس های ژرفای دریا را دارد .
او هرگز خود را دلاور اشراق ندانسته بود و زن به اندیشه اش پی برد :
ـ هر کس می تواند چنین باشد . گر چه هیچکس خود را دلاور اشراق نمیداند
اما همه کس توانائی آن را دارد .
به برگ های دفتر نگریست . زن باری دیگر به لبخند گفت :
ـ بنویس .
نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد